زندگینامه فخرالدین اسعد گرگانی
فخرالدین اسعد گرگانی شاعر داستانگوی ایرانی نیمهٔ نخست سده پنجم هجری است. ولادت او را با توجه به قرائن موجود باید در آغاز قرن پنجم هجری در ملایر دانست . وفات فخرالدین اسعد بعد از سال 433 - ۴۴۶ هجری - و گویا در اواخر عهد طغرل سلجوقی اتفاق افتادهاست.
وی معاصر و مداح طغرل سلجوقی بوده و در فتح اصفهان همراه وی بوده و هنگامی که از اصفهان به قصد تصرف همدان خارج شد در اصفهان ماند و به خواهش ابوالفتح مظفربن محمد حاکم اصفهان داستان ویس و رامین را به نظم درآورد .
داستان ویس و رامین از داستان های کهن فارسی مربوط به اواخز دوره اشکانی است و پیش از آنکه فخرالدین اسعد آن را به نظم در آورد میان ایرانیان شهرت داشته
داستان ویس و رامین بر خلاف بسیاری از کتب پهلوی پیش از اسلام که در نخستین قرن های هجری به زبان عربی درآورده بودند از آن زبان نقل نشده بود لیکن در بعضی نواحی ایران هنوز نسخه هایی از متن پهلوی آن در میان مردم رایج و مورد علاقه آنان بود و در اصفهان مردم بر اثر دانستن زبان پهلوی آن کتاب را میشناختند و آن را میخواندند
ویس و رامین از باب آنکه بازمانده یک داستان کهن ایرانیست و از آنجا که ناظم آن به بهترین نحو از عهده نظم آن برآمده و اثر خود را با رعایت جانب سادگی به زیور فصاحت و بلاغت آراسته است ، به زودی مشهور و مورد قبول واقع گشت . لیکن چون در بسیاری ار دوره غلبه عواطف دینی در ایران و همچنین بعد از سروده شدن داستانهای منظوم نظامی و مقلدان وی از شهرت و رواج آن کاسته شد اما با این حال تا اوایل قرن هفتم داستانی مشهور و مورد علاقه بود
فخرالدین مردی مسلمان وبر مشرب اهل اعتزال یا فلاسفه بوده است وی از دانش های روزگار خویش اگاهی داشته و علاوه بر زبان پهلوی از ادب عرب نیز آگاه بوده است و از آثار وی چیزی جز منظومه ویس و رامین باقی نمانده است
جهان را رنگ و شکل بيشمارست خرد را بافرينش کارزارست
زمانه بندها داند نهادن که نتواند خرد آن را گشادن
نگر کاين دام طرفه چون نهادست که چونان خسروى دروى فتادست
هوا را در دلش چونان بياراست که نازاده عروسى را همى خواست
خرد اين راز را بر وى بگشاد که از مادر بلاى وى همى راز
چو اين دو نامور پيمان بکردند درستى را به هم سوگند خوردند
نگر چنين شگفت آمد ازيشان کجا بستند بر ناموده پيمان
زمانه دستبرد خويش بننود شگفتى بر شگفتى بر بيفرود
برين پيمان فراوان سال بگذشت ز دلها ياد اين احوال بغذشت
درخت خشك بوده تر شد از سر گل صد برگ و نسرين آمدش بر
به پيرى بارور شد شهربانو تو گفتى در صدف افتاد لولو
يکى لولو که چون نُه مه بر آمد ازو تابنده ماهى ديگر آمد
نه مادر بود گفتى مشروقى بود کزو خورشيد تابان روى بننود
يکى دختر که چون آمد ز مادر شب ديجور را بزدود چون خور
که ومه را سخنها بود يکسان که يارب صورتى باشد بدين سان
ویس
یکی دخترکه چون آمد ز مادر
شب تاریک را بزدود چون خور
کِه و مِه را سخن ها بود یکسان
که یارب صورتی باشد بدین سان ؟!
همه در روی او خیره بماندند
بنام او را خجسته ویس خواندند
چوقامت بر کشید آن سرو آزاد
که بودش تن زسیم و دل زپولاد
خرد در روی او خیره بماندی
ندانستی که آن بت را چه خواندی
گهی گفتی که این باغ بهار است
که در وی لالهای آبدار است
بنفشه زلف و نرگس چشمکانست
چو نسرین عارض لاله رخانست
گهی گفتی که این باغ خزانست
که در وی میوه های مهرگانست
سیه زلفینش انگور ببارست
زَنَخ سیب و دو پستانش دونارست
گهی گفتی که این گنج شهانست
که در وی آرزوهای جهانست
رخش دیبا و اندامش حریرست
دو زلفش غالیه ، گیسو عبیرست
تنش سیم است و لب یاقوت نابست
همان دندان او دُرّ خوشابست
گهی گفتی که این باغ بهشتست
که یزدانش زنور خود سرشتست
تنش آبست و شیرومی رخانش
همیدون انگبینست آن لبانش
روا بود ار خرد زو خیره گشتی
کجا چشم فلک زو تیره گشتی
« عارض : روی، چهره » ،
« مهرگان : جشن پائیزی 16 مهر»
« زنخ : چانه » ، « عبیر : زغفران» ،
« خوشاب : شفاف و روشن و تازه » ،
« همیدون: همچنین »
درد عشق
زعاشق زارتر زاری نباشد
زکار او بَتَر کاری نباشد
کسی کاو را تبش باشد بپرسند
وزان مایه تَبَش بروی بترسند
دل عاشق در آتش سال تا سال
نپرسد ایچ کس ویرا از آن حال
خردمندا ستم باشد از آن بیش
که عاشق را همی عشق آورد پیش؟
بسست این درد عاشق را که هموار
بود با درد عشق و ناله زار
سزد گر دل بر آن مردم بسوزد
که عشق اندر دلش آتش فروزد
همی بایدش درد دل نهفتن
نیارد راز خود با کس بگفتن
« کاو را : که او را» ، «از آن مایه: از آنقدر» ،
« هموار: همیشه»
بد نامی
اگر آلوده شد گوهر بیک ننک
نشوید آب صد دریا ازو رنگ
چون جانِِ پاک جاویدان بماند
بماند نام بد تا جان بماند
شادی
بشادی دار دل را تا توانی
که بفزاید زشادی زندگانی
چو روز ما همی بر ما نپاید
درو بیهوده غم خوردن چه باید
سلام دوستان***